لواشک گربه

یه غروب دل‌انگیز توی یه هوای آلوده...

یکی بود یکی نبود
در زمانای جدید، در یه غروب زیبا و دل‌انگیز، توی یه شهر بزرگ، با هوای آلوده‌ای که چشم چشم را نمی‌دید، بوی کباب و دود و دمی که کباب‌فروش محله راه انداخته بود، یه گربه سفید پشمالو را، به هوس می‌اندازه تا از این سوی خیابون بره آنور خیابون، جلوی کبابی، ملتمسانه چن تا از اون میو میوهای سمجش را سر بده، دل یکی بسوزه یه لقمه بیندازن جلوش؛ البته توی این شهر، و حتی توی جوی‌های این‌سوی خیابون نیز، تا دلتون بخواد موشای چاق و چله عبور و مرور می‌کردن، اما گربه‌های شهری یه ضرب‌المثل دارن که می‌گه: «دنبال جونوری نیفت که شهرداری حریفش نمی‌شه».

جون دلم براتون بگه، گربه سفید پشمالو با رویای خوش خوردن کباب‌ داغ هنوز به وسط خیابون نرسیده بود که یک خودروی پراید طوسی رنگ با سرعت از روش رد می‌شه، و اون، مث مرغ سربریده، چن بار بالا و پایین می‌پره و بعد بی‌جون و بی‌حرکت و آش و لاش و ناکام، غرق خون خودش می‌شه.

چن ثانیه بعد یه ون سبز رنگ از روی جسد بی‌جانش می‌گذره و بعد از ون سبز، یه سمند زرد رنگ، و بعد از سمند چن پژوی مشکی.

راننده‌ها، توی تاریکی شب و توی اون هوای آلوده، نه چشم داشتن که چیزی را وسط خیابون ببینن، نه وقت داشتن که از سر کنجکاوی هم شده نیش ترمزی بکنن و بفهمن چرخ ماشین‌شان از روی چه موجودی گذشته، تازه پدر بیامرزا اگر وقت هم داشتن، کو جای پارک!

ساعتی بعد خبری از گربه نبود، اما می‌شد زیر نور چراغ‌های خودروهایی که می‌گذشتن، یک متر «لواشک گربه» چسبیده به آسفالت خیابون را تشخیص داد.

قصه ما به سر رسید، گربه به کبایش نرسید.
 بالا رفتیم ماست بود، قصه ما راست بود.

چاپ ایمیل