چرخش

یکی آمد. یکی رفت.
یک روز آفتابی، روی پشت بام، زن جوانی همانطور که رخت‌هایش را روی بند می‌انداخت با زن همسایه گفتگو می‌کرد:
-: «خواهر، کارم شده صب تا شب رخت شستن، از دس این بچه‌های شاشو!»
-: «زندگی سگیه خواهر!»

پنجاه سال بعد، یک روز دودآلود، دختران همان همسایه‌ها، در ارتباط تلفنی:
ـ: «جون به لب شدم خواهر، مامانم روزی چن بار لباسا و پتو و ملافه و زیراندازشو خیس می‌کنه، کارم شده صب تا شب رخت شستن!»
-: «زندگی سگیه خواهر!»

چاپ ایمیل